h‌h‌z
تیر 1387
ش ی د س چ پ ج
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30 31        
آرشیو

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 14 تیر ماه سال 1387
خنجر
رسیدن به دریا کافی نیست، تا وقتی که دسته ای تشکیل نداده و تور ماهیگیران را با خود نبرده ایم و یا شکم مرغ ماهی خواری را جر نداده ایم، هنوز یکی از نهصد و نود نه ماهی هستیم، هنوز آن یک ماهی سـیاه کـوچـولـو نشده ایم.
"صمد" را باید دوباره بخوانم. شاید حالا بیشتر بفهمم.

چهارشنبه 12 تیر ماه سال 1387
آهنگ شبهای گرسنه
فقر، کور، قارمان

سه شنبه 11 تیر ماه سال 1387
201
1- دانشگاه بهترین شهربازی است اگر امتحانات نبود. [از فرمایشات خودمان]
2- من خیلی لذت میبرم از این که مردم ایالات متحده ی آمریکا از حق شهروندی خود مبنی بر اجازه ی حمل اسلحه، گذشت نمیکنند.
3- میخواهم خیلی مؤدبانه به کسی بگویم که آدم بسیار دست و پا چلفتی هست. از چه کلماتی استفاده کنم؟!

یکشنبه 9 تیر ماه سال 1387
ماتریکس
همیشه آینده جای بهتری برای زندگی ترسیم میشد. تا این که افکار پست مدرنیستی آن دنیای آرمانی را از اذهان زدود و خطر ماشین ها را که پیشینیان گوشزد کرده بودند دوباره به یاد آورد. ولی من هنوز هم به آینده ی بهتر امیدوارم. درست است در آینده ای که تصور می کنم هنوز هم فقر و بدبختی دست از سر مستضعفان بر نداشته ولی زندگی در دنیای مجازی تمام آرزوهای آدم ها را به تحقق رسانده است و دیگر قوانین فیزیکی زندگی در جهان مادی نمیتواند مانع اختیار عملمان شوند.
این نوشته قرار بود چند پاراگراف دیگر ادامه پیدا کند ولی به دلیل زنگ زده بودن حال و حوصله ام در همین جا به پایان میرسد.

شنبه 8 تیر ماه سال 1387
همش ماله تو!!
آهای آزادی کجایی؟
گفته بودند که روزی با آخرین قطار می رسی!
ولی ما که ریلی نساخته ایم!!
کاش با کشتی می آمد
که در بندر منتظر تو باشم.
برایم سوغاتی نیاوری مشکلی نیست
به ما که تا حالا سوغاتی نداده اند!
میگفتند اگر بیایی دریا طوفانی میشود،
باران قطع نمیشود و دیگر خورشید را نمیبینیم.
آزادی چترت را هم بیاور تا خیس نشوی!
میدانی تا حالا چند بار اسمت را نوشته ام؟
ده بار؟ بیست بار؟ صد بار؟
نه
شاید دوهزار بار! شاید هم بیشتر
روزی که آمدی بیا تا نشانت دهم
اسمت را بر قفل در هر خانه نوشته ام.
تنها که نه، با دوستان
روزی که اول بار اسمت را شنیدم
معلم اسمت را بر لبهایمان نوشت
ولی سخت بود خواندنش!
چون او دیگر تکلیف ما را خط نزد
میگفتند که آمده پیشت
راست است؟ واقعا راست میگویند؟
موقع آمدن او را هم با خود بیاور
گناه دارد... بچه دارد... زن دارد... ولی کتابهایش را برده اند
سوغاتی من همین باشد
اصلا به من بگو ببینم کی می آیی؟
اصلا می آیی؟
قبل از آمدنت کسی را خبر نکن تا سورپرایزشان کنیم!!
نکند من را هم میخواهی غافل گیر کنی؟!
باشد اصلا نخواستم نگو کی می آیی
ولی زود باش
زود باش بیا
میخواند: "برای گردش جای دور ولی برای مردن وطن!"
اگر برای زندگی کردن هم نیایی حداقل برای مرگ برگرد
حداقل پیش ما بمیر، "آزادی"

سه شنبه 4 تیر ماه سال 1387
ظهر گرم
1- آدمهایی که آزادیهای دیگران، برایشان قابل تحمل نیست، احساس ترحم را بر می انگیزند.
2- از مناسبت های تاریخی چندان خوشم نمی آید.
3- کلا از شعر و شعرخواندن لذت نمیبرم.

یکشنبه 2 تیر ماه سال 1387
196
آدمهایی که اغراق میکنند دو دسته اند:

1-میخواهند جلب توجه کنند.
2-دنیا را اغراق آمیز میبینند.


دسته ی اول اغلب افرادی باهوش هستند و دسته ی دوم همگی افراد احمق.

شنبه 1 تیر ماه سال 1387
ناجی

En Büyük Türkiye
« چراغی را که ایزد بر فروزد / هر آن کس پف کند ریشش بسوزد»
از "فاتـیح تـریم" که قلب تمام تـورکـان عالم را شاد کرد متشکریم!!!
شاید این علاقه ی آذربایجانی ها به ترکیه، درکش برای هموطنان فارس زبان مشکل باشد، اگر روزی افغانستان یا تاجیکستان هم در رقابت های مثل جام جهانی فوتبال مقامی کسب کنند مطمئنا بهتر درک میکنند!!

پنجشنبه 30 خرداد ماه سال 1387
194
1- حتما در این چند روز ماجرای دانـشگاه زنجـان را شنیده اید. داریم در گــُه غـلت میزنیم.

2- کاش می‌دزدیدنداش!!

چهارشنبه 29 خرداد ماه سال 1387
193
اگر من بدانم 24 ساعت بعد خواهم مرد:
باور نمی کنم. راستش هر چه فکر کردم دیدم در هیچ شرایطی نمیتوانم باور کنم که 24 ساعت بعد خواهم مرد. شاید در آخرین لحظات استرس و احتیاطی بیشتر به خرج دهم و شاید تنها دست به تجربه ی چیزهایی بزنم که برای سلامتی مضر هستند!! مثلا سیگاری پک بزن یا متادون و مرفین و کراک و ... را تجربه کنم که مطمئن شوم چیز زیادی از دست نداده ام ولی قطعا به کسی خبر نمیدهم!!!

سه شنبه 28 خرداد ماه سال 1387
آخرین اپیزود
"...
...
[بد کشته میشود.]
....
خوب با نگاهش به حلقه ی دار به زشت میفهماند که باید خود را از حلقه آویزان کند. زشت در حالی که دائما به چشمان خوب نگاه میکند و چند قطره عرق بر پیشان اش افتاده است با حرکتی عصبی به سختی بر روی صلیبی که روی قبری قرار دارد رفته و گردنش را در حلقه ی طناب دار قرار می دهد. خوب با احتیاط نزدیک شده و ابتدا از پشت سر دستان زشت را محکم می بندد. بعد حلقه را تنگ تر میکند. زشت دارد نفس نفس میزند.
زشت به آرامی میگوید: مجبور نیستی این کارو بکنی!
خوب پس از چک کردن طناب، سه تا از کیسه های پول را برمیدارد و بدون این که به زشت نگاه کند بر روی اسب سیاه می اندازد. سوار اسب میشود و به راه می‌افتد.
زشت فریاد میزند: بلوند.... بلوند....برگرد...کمکم کن...بلوند....
یواش یواش دارد تعادلش را از دست می دهد. پاهایش روی صلیب چوبی میلرزد. آفتاب به سرش میکوبد ولی او هنوز خوب را که خیلی دور نشده صدا میزند.
خوب سوار بر اسب به آرامی در حال دور شدن است.
زشت با نهایت توان فریاد میزند: کمک...کمک... بلوند برگرد...
دیگر نمیتواند فریاد بزند چون طناب دارد سفت تر خرخره اش را میچسبد. خوب سر اسبش را بر میگرداند و تفنگ وینچستر اش را که از رکاب آویزان است، برداشته و نشانه اش را تنظیم میکند. شلیک میکند. با یک گلوله طناب را پاره میکند. سر اسب را برگردانده و به سرعت دور میشود. زشت بر زمین میافتد در حالی که دستهایش بسته است به سختی از زمین بلند شده و با عصبانیت فریاد میزدن: بلوند می دونی تو کی هستی؟! تو خورشیدی از برای یک ساحل هستی!!"
THE END

شنبه 25 خرداد ماه سال 1387
شخصیت بدبختی
"وقتی داشت میرفت شهر حمالی کنه، آسیه یک تکه پارچه رو بسته بود سر یکی از شاخه های این درخت. درختی که رو حیاط شون سایه انداخته بود. حالا همه جای درخت پارچه های رنگ و وارنگ گره خورده بود تا شاید روزی باز بشن. دیگه هر کس مقصودی داشت حتما یه تیکه پارچه از گوشه ی پرده ی امام زاده عبدالکریم قایمکی میبرید می آورد میبست به درخت. آسید علی اکبر هم حسابی شاکی بود تا اینکه زنای ده قبول کردند هرسه ماه یک بار خودشون واسه امامزاده پرده راست و ریست کنند.
آسیه رو خاک کرده بودند. وقتی نامه شون به دست غلام رسید، واسه قبرش سنگ هم گذاشته بودن. بختش سیاه شد، نه که خواستگار نداشته باشه، نشست پای خواهر برادراش. اون همه زحمت کشید واسه بزرگ کردن پنج تا خواهر برادرش ولی حالا که یکیشون واسه خودش مردی شده بود و خرجی میفرستاد سل امانش نداد."
راستش این داستانک را نتوانستم ادامه دهم. میخواستم در سیر داستان غلام را مجبور کنم درخت را که حالا برای دهاتی ها با ارزش شده بود، قطع کند ولی با مخالفت آنان مواجه شده و در پایانی تراژیک درخت بر اثر بادی سهمگین شکسته و بر روی خانه ی غلام افتاده و همه ی خواهران و برادران کوچک تر غلام را بکشد. ولی من که قاتل نیستم. آخر مگر من نیستم که آسیه را کشتم؟! مگر من نیستم که یتیم بارشان آوردم ولی دیگر این یکی خیلی زیاد است. ترسیدم آه آسیه روزگارم را سیاه کند. شاید هم از انتقام غلام ترسیدم!! خود را یک لحظه جای چنین فردی تصور کنید؟ فکر کنید این آدم باید چقدر ظرفیت داشته باشد؟ هنجارهای ما همگی این چنین ما را نابود کرده اند. اعتقاداتی که نه فقط ما را از انجام کار صحیح منع میکنند بلکه به خاطر تلاش برای بهبود شرایط محکوممان میکنند. حالا حتما اهالی ده غلام را به خاطر قصدش [!!] برای قطع درخت محکوم میکردند ولی آیا اگر اجازه میدادند درخت را قطع کند چنین اتفاقی می افتاد؟!
ولی به هر حال نتوانستم تمامش کنم. نه احساساتی نیستم ولی به هیچ خالقی اجازه داده نشده است که مخلوقش را این چنین راحت از میان بردارد. حتی اگر آفریده شده، خیالی بیش نباشد. خلق کردن آسان است و از بین بردن آسانتر!
پ.ن: راستش این امتحانات چنان ما را ناک اوت کرده که شاید چند وقتی مرخصی برویم!!

پنجشنبه 23 خرداد ماه سال 1387
190
کاش بیمه ی امتحانات هم داشتیم!
این بیمه، بیمه شدگان را در برابر مردودی حفاظت میکند و تمام خسارتهای حاصل را تقبل کرده و مسئولی برای رایزنی با اساتید و کسب نمره ی قبولی در اختیارتان قرار میدهد. دیگر نگرانی‌ای در مورد افتادن نخواهید داشت.

سه شنبه 21 خرداد ماه سال 1387
صنایع دستی
"بعد از پاک کردن همه ی چوبهای انگور، آن را له کرده و در داخل ظرفی دربسته بریزید. در صورت تمایل میتوانید مقداری عسل یا شکر یا حتی قرص مخمر به آن اضافه کنید. بر روی درب ظرف سوراخی ایجاد کنید و با لوله ای که یک سر آن در لیوان آب قرار دارد، اجازه ی خروج دی اکسید کربن ظرف را فراهم کنید به شکلی که اکسیژن وارد نشود. پس از چهل روز مواد داخل ظرف را صاف کنید و مایع یه دست آمده را به مدت یک تا دو ماه هر روز هم بزنید. بعد از این مدت محلول شما آماده ی مصرف است."
چیزهایی که یک داروسـاز خوب می پرسند و باید بداند!!
پ.ن: امروز از صبح دائم آخرین جمله ای را که در خواب گفتم، تکرار میکردم: او گوزلدی به سن نه سن؟ [او زیباست پس تو چه هستی؟]

دوشنبه 20 خرداد ماه سال 1387
188
ابرها زیبا هستند، خیلی زیبا. اگر روزی بتوانم شروع به عکاسی از ابرها میکنم. مجموعه ای از هزاران عکس که همگی ابرها را در نورها و شکل‌های مختلف نشان میدهند.شما میدانید کی ابر شروع میشود؟ منظورم این است که ابر هم مثل مه به تدریج شکل میگیرد یا یک فاز جدا از هواست؟

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 19525


Powered by BlogSky.com

همه ما در این ولایت بی در و پیکر محکوم به خود سانسوری هستیم!

فکر کنم به اندازه ی کافی پست داشته ام تا دیگر نیازی به نوشتن در مورد خود نداشته باشم .
این بلاگ در تاریخ پنجشنبه 25 بهمن 1386 ممیزی شد.
شناسنامه کامل من...